محمد امین خانمحمد امین خان، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

محمد امین گل همیشه بهار مادر

خوشبختی یعنی ........

خوشبختی یعنی ...دل خوش ; خوشبختی یعنی شنیدن جواب مثبت از طرف پدر بزرگ که اجازه دهد با بابایی ازدواج کنم خوشبختی یعنی بوسیدن و بوییدن پدربزرگ که  .................، به انتظار از سفر برگشتن  بابایی که خیلی دوستش داریم خوشبختی یعنی آرامش خاطر،خوشبختی یعنی با نگاه کردن به بابایی متوجه خواسته ش شدن خوشبختی یعنی نوازش و بوسیدن پسرم،خوشبختی یعنی دیدن هر روز تو،بزرگ شدنت ،خندیدنات،ناز کردنت خوشبختی یعنی محمد امین                                    &nbs...
3 تير 1392

دل بی تو به جان آمد.........

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی السلام ای آقا! شبتان مهتابی...... روز میلاد شما در پیش است، عرض تبریک آقا،و کمی بی تابی! ای نفسها به فدای کف نعلین شما......... اندکی تند قدم بردارید..... آقا طاقتم طاق شده و از تو نیامد خبری جگرم آب شد و از تو نیامد خبری   ...
3 تير 1392

بخند تا.......

بهارم قربان خنده های نازت بشم که وقتی می خندی دل منم آب میکنی موسیقی زندگی ام تا میتوانی بخند ،از ته دل با صدای بلند آنقدر بخند ..........حتی به خودت ... بی دلیل بخند....ولی بخند. و وقتی اشک هایت سرازیر می شوند،بپذیر و تحمل کن و به پیشروی خودت ادامه بده! زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهیم آن را با غم و افسردگی از دست بدهیم عزیزم همه را دوست بدار ،به خودت اعتماد کن و برای بدی بهانه تراشی هرگز.... تو نعمت بزرگ خدا هستی پس بیا با هم بخندیم   ...
1 تير 1392

امروز روز توست!

امروز 19 خرداد روز یکشنبه سومین ماهگردت می باشد خونه ی پدربزرگ دعوت بودیم مهماناز بهبهان داشتند ما هم از دو روز قبل آنجا بودیم قصد داشتیم با هم به آتلیه بریم ولی بخاطر مشغله پدر بی خیال شدم ولی تا دلم خواست خودم از ماهکم عسک های گشنگ گشنگ گرفتم برایت این روزها را ثبت میکنم تا فراموش نشوند و  از علاقه و دوست داشتنمان باخبر باشی........هر چند در انتهای تنهاترین لحظه ها نیز بدان کسی باتوست که غفلت تو ،از دیدنش او را یک لحظه غافل نکرد. محمد امینم نامدار و خوش اقبال باشی،عزیز مادر امروز روز توست،می خواهم تا آنجا که در اختیار من است ،روز من باشد،میخواهیم امروز را زندگی کنیم،تنها به امید تو به روزها رو کنیم،تو به ما پروبال می...
19 خرداد 1392

قشنگم

امشب خیلی خوب بود خاله اینا اینجا بودن خیلی سرگرم بودی،چون از بغلشان پایین نمی آمدی نوبتی بغلت می کردن و شما هم از این همه بغل لذت میبردی،ولی در بدو ورود نمی دانم از شلوغی خانه ناراحت بودی یا چهره ها برایت ناآشنا بودن و احساس غریبی می کردی که من مجبور میشدم چندین دفعه گریه هایت را آرام کنم،آنقدر با صدای بلند گریه میکردی که دلم کباب می شد. ...
17 خرداد 1392